و باز تويه یک عصر زمستوني دلم گرفته ....
دلی که مثل برفهاي زمستوني سرد و بي روح و خسته ست ...
آره دل شکسته ام بدجور گرفته.....
قدم میزنم تويه کوچه پس کوچه های شهر پر از سکوت...
یک غروب سرد و بی روح زمستونی ، یک دل عاشق اما تنها و دلتنگ با کوله باری از غم و غصه و یک سوال بی جواب!
قدم میزنم و به سرنوشتم فكر ميكنم!
و باز تو یک غروب زمستونی دلم بدجور برات تنگ شده....
دلم برای اون دل بی وفات تنگ شده ، نمیدونم چرا ولی بدجور دلم هوا تو کرده....
یک عصر سرد زمستون ، یک نیمکت خالی ، و برفهايي که با همان سرديشان زمین رو در آغوش گرفتند....!
یک
بغض غریب در گلویم ، یک احساس بر باد رفته در وجودم ، یک رویای محال در
خیالم ، با پاهای خسته و دلی نا امید از این زندگی همچنان قدم میزنم با
همان دل شکسته و دلتنگ.....
دستان خالی ام ، قلبی پر از آرزو در دل اما نا امید ، صحنه تلخ غروب در آغوش سرد برف ....
دلم خیلی گرفته و دلتنگ تو ام عزیزم....
بیا
و با حضورت دستان گرمت را در دستان سردم بگذار ، این زمستون سرد رو بهاری
کن ، و به این برفهاي سرد بگو كه آغوش زمين را رها كنند.....
بیا تا دوباره با دلی پر از امید و دلگرمی با حضور تو اینبار عکس زمستون رو زیباتر از بهار برایت نقاشی کنم....